نوروزتان پیروزززززززززززززززززززززززز



مانده تا برف زمين آب شود
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سيل سرشک ما ز د لش کين بدر نبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
يارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ ديده یبن که سر از خواب بر نکرد
ميخواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بی کفايت است
کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بريده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
· تک درخت 
ای ابر نوبهار!
در این غروب غم زده
بر من ببار
بر برگهای بی طراوت من،
اما
ابر عقیم بی نم باران گذشت و رفت
□
عابر! به سوی من
بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هرچند چشمه سار روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن
عابر،
بی هیچ التفات شتابان گذشت و رفت
□
ای پر کشیده جانب ناهید و مهر و ماه!
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار! بیم غرش توفان
هشدار! بیم بارش و بوران است
بر شاخسار من
بنشین
اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت
□
هان آهوی فراری این صحرا!
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو
بازگرد
قدری درنگ
در بر من،
قدری درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
□
شب می رسید و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت
" زنده یاد حمید مصدق "
حافظ : 
ا اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی : 
هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار :
هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور یخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزاء را
باد ها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری
مدرسه عشق
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانی است که ما را به نکویی، دانایی، زیبایی و بخود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد، به گمانم کوچک و بعید
در پی سودا نیست که ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق
علم را با احسان
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز، روح را حاضر و غایب بکند
و بجز ایمانش
هیچکس چیزی راحفظ نباید بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند که بجای مغز، دل راتسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هرکسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم
عدل، آزادی ، قانون ، شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند که چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
عشق تدریس کنند
و بگوین که تا فردا صبح
قصه ی شهر سنگستان


سکوت سرشار از کلمات ناگفته - شعر از مارگوت بیکل
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
...
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
...
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
...
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
...
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
...
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
...
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
...
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
...
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
...
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
...
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
...
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
...
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
...
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
...
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
...
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
...
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
...
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
...
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
...
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست

هر کجا هستم
باشم
آسمان مال من است.
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت
من نمی دانم که چرا می گویند :
اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرادر قفس هیچکسی کرکسی نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر
زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست …
(( سهراب سپهری ))
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

خسته ام از آرزوها-آرزوهای شعاری

قلم توتم من است ، قلم توتم ماست

آبی ، سیاه ، خاکستری
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما ...
پادشاه فصل ها پاِِِِِِِِییییییییییییییییییییییییییییییییز

من قطاری دیدم که سیاست می بُرد و ....
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم
