خوان هشتم

…. يادم آمد ، هان،

داشتم مي گفتم ، آن شب نيز

سورت سرماي دي بيدادها مي كرد

و چه سرمايي ، چه سرمايي!

بادُ برف و سوز و حشتناك

ليك ، خوش بختانه آخر، سر پناهي يافتم جايي

گر چه بيرون تيره بود و سرد هم چون ترس،

قهوه خانه گرم و روشن بود هم چون شرم…

همگنان را خونِ گرمي بود.

قهوه خانه گرم روشن ، مرد نقّال آتشين پيغام،

راستي كاون گرمي بود.

مرد نقّال- آن صدايش گرم، نايش گرم،

آن سكوتش ساكت و گيرا

ودَمش، چونان حديدث آشنايش گرم-

را مي رفت و سخن مي گفت.

چوب دستي منتشا مانند دردستش،

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه ي ميدانك خود را

تند گاه آرام پيمود.

همگنان خاموش،

گرد بر گردش، به كردار صدف، بر گرد مرواريد،

پاي تا سر گوش

-« هفت خوان را زاد سرو مرو،

يا به قولي « ماخ سالار» آن گرامي مرد

آن هريوه ي خوب و پاك آيين- روايت كرد؛

خوان هشتم را

من روايت مي كنم اكنون،…

من كه نامم ماث»

هم چنان مي رفت و مي آمد.

هم چنان مي گفت و مي گفت و قدم مي زد

« قصه است اين، قصّه، آري قصّه ي درد است

شعر نيست ،

اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است

بي عيار و شعر محضِ خوب و خالي نيست

هيچ- هم چون پوچ – عالي نيست

اين گليم تيره بختي هاست

خيس خوان داغ سُهراب و سياوش ها.

روكش تابوت تختي هاست…»

اندكي اِستاد وخامش ماند

پس هماواي خروش خشم،

با صدايي مرتعش، لحني رَجَز مانند و درد آلود،

خواند:

آه،

ديگر اكنون ان ، عماد تكيه و امّيد ايرانشهرف

شير مردِ عرصه ي ناوردهاي هول،

پور زال زر، جهان پَهلو،

آن خداوند و سوار رخش بي مانند،

آن كه هرگز- چون كليد گنج مرواريد

گم نمي شد از لبش لبخند،

خواه روز صلح و بسته مهر را پيمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر كين سوگند

اري اكنون شير ايران شهر

تهمتن گُرد سجستاني

كوه كوهان، مرد مردستان

رستم دستان،

در تك تاريك ژرف چاه پهناور،

كِشته هر سو بر كف و ديوار ه هايش نيزه و خنجر،

چاه غدر ناجوان مردان

چاه پستان، چاه بي دردان

چاه چونان ژرفي و پهناش، بي شريش ناباور

و غم انگيز و شگفت آور،

آري اكنون تهمتن با رخش غيرت مند،

در بُن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان، كم بود

پهلوان هفت خوان، اكنون

طعمه اي دام و دهان خوان هشتم بود

و مي انديشيد

كه نبايستي بگويد، هيچ

بس كه بي شرمانه و پست است اين تزوير.

چشم را بايد ببندد، تا نبيند هيچ ….

بعد چندي كه گشودش چشم

رخش خود را ديد

بس كه خونش رفته بود از تن،

بس كه زهر زخم ها كاريش

گويي از تن حِسّ و هوشش رفته بود و داشت مي خوابيد .

او

از تن خود – بس بتر از رخش-

بي خبر بود و نبودش اعتنا با خويش .

رخش را مي ديد و مي پاييد.

رخش ، آن طاق عزيز،آن تاي بي همتا

رخش رخشنده

با هزاران يادهاي روشن و زنده ….

گفت در دل: « رخش! طفلك رخش!

آه! »

اين نخستين بار شايد بود

كان كليد گنج مرواريد او گم شد.

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سايه اي را ديد

او شغاد، نابرا در بود

كه درون چَه نگه مي كرد و مي خنديد

و صدايي شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش مي پيچيد….

باز چشم او به رخش افتاد- امّا …واي!

ديد،

رخش زيبا، رخش غيرت مند

رخش بي مانند،

با هزارش ياد بود خوب، خوابيده است

آن چنان كه راستي گويي

آن هزاران ياد ود خوب را در خواب مي ديده است….

بعد از آن تا مدّتي ، تا دير ،

يال و رويش را

هي نوازش كرد، هي بوييد، هي بوسيد،

رو به يال و چشم او ماليد …

مرد نقّال از صدايش ضجّه اي مي باريد

و نگاهش مثل خنجر بود:

« و نشست آرام، يال رخش در دستش ،

باز با آن آخرين انديشه ها سر گرم

جنگ بود اين ياشكار؟ آيا

ميزباني بود يا تزوير؟

قصّه مي گويد كه بي شك مي توانست او اگر مي خواست

كه شغاد نا برادر را بدوزد- هم چنان كه دوخت-

با كمان و تير

بر درختي كه به زيرش ايستاده بود،

و بر آن برتكيه داده بود

و درون چَه نگه مي كرد

قصّه مي گويد

اين برايش سخت آسان بود و ساده بود

هم چنان كه مي توانست او، اگر مي خواست،

كان كمند شصت خمّ خويش بگشايد

و بيند از د به بالا، بر درختي ، گيره اي سنگي

و فرازآيد

ور بپرسي راست، گويم راست

قصّه بي شك راست مي گويد.

مي توانست او، اگر مي خواست.

ليك …»

                                                                                              مهدی اخوان ثالث