شعر
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بي برگي
روز و شب تنهاست؛
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ؛ سرودش بـاد
جامـه اش شولاي عريـاني ست
ور جز اينش جامه اي بايد؛
بافته بس شعله ي زر تار پودش باد
گو برويد يا نرويد؛ هر چه در هر جا که خواهد يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان؛
چشم در راه بهاري نيست
گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي که مي گويدکه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد

باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصل ها پاييز
+ نوشته شده در بیست و دوم دی ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ توسط رضا ترابی
|
سلام , این وبلاگ رو در اصل به منظور موضوعات مالی و فاینانس ایجاد کردم ولی گاهی اوقات از مطالب و تصاویری که شخصاَ بهشون علاقمند هستم استفاده می کنم.مرسی از بازدیدتون.